بیست و دوم فوریه

با توام
قاب عکس نارنجی
با توام
زرقبای پاییزی
در نگاهت حضور مولاناست
پا رکاب دو شمس تبریزی...

حالی که این وقت از نصف شب دارم قابل وصف نیست. در اینستاگردی شبانه ام خیلی اتفاقی مصاحبه ای دیدم از یک مربی بدنسازی...مصاحبه را نگاه کردم و رد کردم... اما دوباره برگشتم... احساس کردم چقدر این زن آشناست...وارد صفحه اش شدم... گشتم، گشتم، گشتم... آنقدر در صفحه اش گشتم تا مطمئن شدم خودش هست... دقیق یادم نیست چه سالهایی بود ولی دختر خانه ی پدری که بودم در همان محله ی خودمان سالهایی را باشگاه میرفتم؛ این زن آنزمان مربی همان باشگاه بود...یک باشگاه محلی معمولی و متعلق به شهرداری...زن بسیار سرزنده و شادابی بود... حتی از نظر ماها خل... میزد میرقصید میخندید... طلاق گرفته بود و زن های باشگاه برایش دنبال شوهر میگشتند... خودش هم شوخی های شوهری زیاد میکرد..‌..سالها بعدتر شنیدم به پسر خوشتیپی رفته است..‌. با دوستان پایه ی همان باشگاهمان بیرون میرفت و فردا در کل باشگاه برایمان تعریف میکرد... مثلا یکبار یادم هست که چگونه با خنده تعریف میکرد که دیشب آنقدر کنار اتوبان خندیده بودند که پسری نگه داشته بود و بهشان دستمال داده بود و گمان کرده بود مست کرده اند...برایمان همان وقت ها تعریف میکرد که تا یکی دوسال پیشش سی کیلو اضافه وزن داشته و خودش تازه کم کرده است و مربی شده...و حالا در پیجش یک عکس قدیمی از روزهای چاق بودنش گذاشته بود و  روز ورودش به یک باشگاهی که نوشته بود آنروز مادر غمگینی بودم که مسیرم با آمدنم به باشگاه عوض شد...و حالا میفهمم من درواقع آن زن جوان و سرزنده ای که میدیدم، درواقع او ققنوس غمگینی بود کهآن سالها تازه از دل خاکسترهای خودش بیرون آمده بود و خواسته بود که زندگی اش را تغییر بدهد.... و داد...

شاید باور نکنید ولی حس دلتنگی عجیبی پیدا کردم.‌‌... این زن اصلا شبیه زنی که من سالها پیش دیده بودم حالا نبود...آن زن جوان و سرکش و چموش و خل و چل حالا زنی بینهایت پخته بود که حتی ادبیاتش هم فرق کرده بود... خبری از شوهر در پیجش نبود... حالا عروس هم داشت و از ورق زدن صفحه اش فهمیده بودم چقدر در این سالها در ورزش پیشرفت ها کرده بود.‌‌..چقدر عوض شدی زن....اصلا نمیتوانم باور کنم اینی که حالا آهنگ های سنتی روی کلیپ هایش میگذارد همان زن سالها قبل است که مدام با بچه ها شوخی های خرکی میکرد حتی جنسی و خل و چل بودنش همه را میخنداند... حتی آثار پیری بر چهره ات هم آمده بود... بابا اصلا تو کی انقدر قوی شدی؟ کی انقدر بزرگ شدی؟ کی انقدر تغییر کردی؟ کی انقدر زمان سپری کردی؟ دارم کم کم باور میکنم که من هم دارم پیر میشوم... وقتی تو در خاطر من زنی سی و اندی ساله بودی با پسرک طفلی که حالا دامادش هم کرده ای، پس من کی انقدر بزرگ شدم که خودم نفهمیدم؟ 

نظرات (۱)

چقدر نوشتهاتون حس وحال منهههههههه 

خیییییلیییییییی بینهایت 

در استانه ۳۰ سالگی ..

 

پاسخ:
حرفای مشترک:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">